امروز به گلزار شهدای شهرمان رفتم و به یاد 2 شهید دوران دفاع مقدس نهال هایی را کاشتم و آرزو کردم ای کاش هر شهروند امروز یک نهال به نام هر کسی که دوستش می دارد بکارد. راستی شما که در دنیای مجازی چند دسی متر مربع فضا برای خود و دوستانتان به عاریه گرفته اید برایتان امکان نداشت به شهردار شهرتان در اهمیت فضای سبز چند نصیحتی را نثارش می کردید. امروز شاعره ای نوجوان خطاب به من بیتی را سرود: «گفتم فضای سبزی در شهر نیست پیدا» که من با عجله به میان شعرش پریدم: «گفتا که لنز سبزی بردیده خوشتر آید» بعد از گفته خودم خجالت کشیدم که مدیران ما در چند دهه گذشته چه بلایی سر این باغ شهر آورده اند که از نظر فقر فضای سبز جزو اولین ها هستیم.
برادر و خواهرم چرا بخل می ورزی، تا هفته منابع طبیعی تمام نشده است درخت و نهال رایگانی از شهرداری منطقه بگیر و برای تامین اکسیژن مورد نیاز خودت بکار و نگهداری کن. مگر در اولین پست وبلاگ خودم از شماها استمداد نکردم و شما هم پاسخ مثبت دادید (ارادتمند، باسپاس، آفرین بر همت شما، آرزوی موفقیت، خدا قوت، درود، حق یارتان، ساغولاسیز و ...) خب امروز، سومین روز این گفتمان است که فقط چند لحظه به خودت زحمت خواهی داد، یا الله به پیش!
ما قرار گذاشتیم به تبریز 90 فکر کنیم، چه زود با مشکل فنی (بی حوصلگی) و تمام شدن بنزین (همت و اراده) و خواب رفتن (سستی) روبرو شدیم.
روشنک عزیز در پاسخ به «درب و داغون» بودن شهر باید به نامه واصله ای اشاره کنم که یک شهروند خوب که هنوز هم زیارتش نکرده ام و از روی عشق به آبادانی شهر برایم فرستاده بود به عنوان قصه امید برایتان ارسال کنم تا شما جوانان، فرشتگانی باشید برای ساختن شهری در شان تاریخ تبریز.

یادتان نره فقط 52 روز مهلت داریم، پس فکر کنید و جایزه بگیرید!

و اما قصه:

به نام آنکه پاکی و زیبائی را آفرید
و خداوند فرشته ای را مامور نگهبانی از شهری به ظاهر زیبا کرد . فرشته با خود اندیشید که ظاهر شهر چندان بد نیست امّا من چه باید بکنم تا شهر  من نگین شهرهای زیبای جهان باشد با خود گفت بهتر است  به کوچه و خیابان های شهر سرک بکشم و وضعیت آن را از نزدیک ببینم اماّ آن فرشته نمی توانست این کار را انجام دهد چرا که او یک  موجود آسمانی بود و با لهای  بزرگش فقط  برای پرواز در  آسمان ها مناسب بودند. بنابراین این فرشته  قصه ما خود را بصورت انسانی درآورد و مثل یک انسان پا به کوچه و خیابان شهر نهاد . در اولین قدم پایش در چاله ای بزرگ فرو رفت و زمین خورد با خود گفت : چه خوب که یک کودک  به جای من در این چاله نیفتاد . این منظره اصلاً لایق یک شهر نیست . چند قدم جلوتر ماشین های بزرگی را دید که انسانها را جا به جا می کردند  ولی آن قدر دود و دم از آنها بلند می شد که فرشته نفسش بند آمد و به سرفه افتاد و از این که چگونه  انسانها در چنین وضعیتی تنفس و رفت و آمد می کنند تعجب کرد چون انسانها  میان آن دود و دم برای سوار شدن  به ماشین های بزرگ مثل مورو ملخ از سرو کول هم بالا می رفتند  ضعیف ها زیر دست و پا له می شدند  و صدای سرفه قوی ترها هم قطع نمی شد او ناگهان  یاد بهشت  افتاد  که چه قدر زیبا  بود یاد گلها  و درختان  سر سبز  بهشت  که زیبایی و طراوتشان  و عطر دل انگیزشان  روح تازه ای  در کالبد انسان می دمید با خود گفت :  هر چند این انسانها  از بهشت پا به عرصه زمین نهاده اند اما مانند این است که هیچ گاه بهشت را ندیده اند . خلاصه رو به سوی دیگر کرد اما بوی گند و کثافت  چنان روح لطیفش را آزرد  که بیشتر از چند لحظه  دوام نیاورد زیرا زباله های متعفن  در آن جا تل انبار شده و جانوارانی مثل موش و حشرات موذی در آن مکان برای خود مسکن گزیده بودند  . فرشته از آن جا هم پا به فرار گذاشت تا شاید فضای سبزی یا حتی  تک درختی  برای استراحت  در زیر سایه آن پیدا کند امّا درختان آن شهر در هوای آلوده  و کثیف  شهر لباس سبزشان سیاه و تیره شده بود و هر لحظه دستها شان  رو به آسمان  در طلب رحمت الهی بلند بود تا شاید با باریدنش سیاهی و تیرگی را از جسم و جانشان بزداید.آری قصه مشکلات این شهر پایانی نداشت در گوشه ای انسانها مشغول  ساخت و ساز بودندو در گوشه ای دیگر مشغول ویران کردن  و در هر دو حالت سدّ راه دیگران . در خیابانی رفت و آمد بند آمده بود و صدای بوق ماشین های اسیر شده در زندان  ترافیک گوش انسانها را کر می کرد  و هر کس در پی راه فرار بود . فرشته که از همه این ها به تنگ آمد بود ناگهان خود را درکوچه ای یافت که نه تابلویی داشت و نه علامتی ، او احساس کرد که گم شده است و هیچ راهنمایی برای این که بفهمد کجاست وجود نداشت . کوچه در مکان پست و سرازیری قرار گرفت بود.او شروع به قدم زدن کرد اما باران شدیدی باریدن گرفت .آن قدر که همه جای فرشته خیس شد و آب تا بالای کمر او می رسید. خواست به خانه ای پناه ببرد ولی خانه های آن منطقه را نیز آب فرا گرفته بود و انسان های بی دفاع از بالای پشت بام ها شاهد آمدن سیل و فرو ریختن خانه ها شان بودند. بعضی ها فریاد می زدند و کمک می خواستند گویا انسانی در کانال نا تمام  فاضلاب افتاده و جان باخته بود اما چه کاری از دست انسان ها بر می آمد جز پناه بردن به درگاه خدا . فرشته قصه ی ماهم با انسان ها هم صدا شد و از ته دل و صمیمانه دعا کرد و خالصانه از درگاه حق کمک خواست و خداند دعای او ر ا مستجاب نمود. ناگهان فرشته خود را در عمارتی بزرگ و زیبا یافت که عده زیادی  در خدمتش بودند و از او فرمان می بردند و هر دستوری که     می داد فوراً اجرا می کردند. پس او دستور داد که همه کوچه ها و خیابان های شهر را به  کمک مردم آسفالت و هموار کردند. و در هر محله ای پارک ها و فضای سبز احداث نمودند. اتوبوس های شهر را در مکان های مخصوصی ساز ماندهی کرد و دستور داد همه آن ها را گاز سوز کردند از عبور و مرور خودرو های فرسوده و دودزا جلوگیری کرد و هوای پاک وسالم را به مردم شهر هدیه نمود وی دستور داد در معابر شهر سطل های زباله و سطل های  باز یافت نصب کردند و زباله های خانگی وصنعتی را با روش مکانیزه و صحیح دفع نمودند بنابراین اکثر بیماری های کشنده از این شهر رخت بربست و مردم  سلامتی را در آغوش کشیدند. او خیابان هاو گذرگاههای شهر را وسعت بخشید و وسایل حمل و نقل شهری را سامان داد دستور داد قبل از ساخت شهرک ها و محله ها ابتدا  امکانات و زیر ساخت های اساسی آن را فراهم کنند و سپس به ساخت و ساز اقدام نمایند. او خارج از شهر ، شهرک های صنعتی  را بنا نهاد تا کارخانه ها و صاحیان صنایع کوچک و بزرگ در خارج از شهر به فعالیت مشغول شوند. کانال هایی را  احداث نمود تا فاضلاب های خانگی و صنعتی و آب های سطحی به وسیله ی آنها دفع گردند او در انجام این کارها تنها نبود چون مردمی که به وی و نیت خالص او ایمان داشتند همیشه در کنارش بودند و یاریش می کردند. شهردار فرشته خصلت این شهر ترتیبی داد تا ار مردم ضعیف و فقیر عوارض و مالیات کمتری دریافت کنند و برای اشتغالزای برای قشر محروم جامعه هر چه در توان داشت کوشید آری خداوند این فرشته را برای همیشه به صورت انسانی خدمتگزار در آورده بود که مقامش  از هر فرشته ای بالاتر است آقای شهردار وقتی قصه من برای گوش های شما مهمان می شودمن مطمئن هستم که شما همان فرشته قصه من هستید.